تبليغاتX
چی توز

260.
سلام

میبینم که خیلی دارم پست میدم و شما هم وقت خوندن ندارین اینقدر زیاده

از شرکت دارم آپ میکنم. همه رفتن نمایشگاه الکامپ و خلوته کار خاصی هم برای انجام دادن نیست

منم الان یادم افتاده ۵ تا درس سه واحدی دارم همه هم ریاضی و فیزیک و گسسته و آمار و این چرت و پرت ها!

بقیه هم ۲ واحدی و یه دونه یک واحدی. کلا ۲۰ واحد

و منم هیچی نخوندم! همون سلسله جزایر گاما و این حرفا

هی آدم میگه از ترم بعد٬ ترم بعد میاد هی آدم میگه از شنبه از شنبه٬ بعد اون شنبه ی لعنتی نمیاد!

هیچی دیگه غصه م گرفته

با این همه درس ریاضی چیکار کنم

خیلی ریاضیم خوبه منم خیلی دوستش دارم همش هم لنگ همینام

وقتم ندارم! شنبه تا پنجشنبه میام شرکت به جز دوشنبه و چهارشنبه که اونم دانشگاهم تا میرسم خونه میشه ۹-۱۰ شب!

این ترم سرویس رفت و برگشت دانشگاه رو گرفته بودم٬ اینقدر سرویس برگشت اذیت میکرد دیگه بیخیالش شدیم! همون صبح رو میرم فقط

موقع برگشت بچه ها میخندیدن حرف میزدن رانندهه شاکی میشد! میگفت برین خونه باباتون بخندین!

بعد لج میکرد آهنگ حبیب و هوی متال(!) میذاشت صداش رو تا ته زیاد میکرد هرچی هم میگفتیم کم کن گوش نمیداد میگفت میخوام آهنگ گوش کنم

تو روحت با آهنگ هات

ما هم آخرین باری که باهاش برگشتیم هرچی خوارکی خورده بودیم آشغالاش رو گذاشتیم تو ماشینش

قیافه ش باید دیدنی شده باشه

آخه یکی از بچه ها چیپس و ماست موسیرم گرفته بود٬ از ماسته کلیش مونده بود! فکر کن ریخته باشه تو ماشینش

ماشینش ون بود درش هم اتوماتیک بود. بعد یهو وسط راه تو اتوبان در رو باز میکرد

یا ساعت ۹ شب بچه ها رو وسط راه ول میکرد میگفت دیگه نمیرم خودتون برین!

شکنجه بود. ما هم لج کردیم البته سرش خالی کردیم. بدتر بلند خندیدیم یا پانتومیم بازی میکردیم جیغ و داد میکردیم. دیگه آخراش رسما فحش میدادیم به هم! راننده به ما٬ ما به راننده!

دیگه با همون مترو و اتوبوس برمیگردیم شرف داره به اون راننده عوضی

یه سری هم که این رانندهه نبود٬ یکی دیگه رو گذاشته بودن ماشینش خراب بود. وسط اتوبان زیگزاگ میزد! اونم ساعت ۸ شب وسط راه ولمون کرد

نمیدونم این همه پول میگیرن چیکارش میکنن؟؟

وضعیت کار هم زیاد جالب نیست. قبلا یه بخش و واحد دیگه بودم الان منتقلم کردن بالا بغل میز رئیس واحد! اصلا راحت نیستم

خیلی هم اذیتم میکنه! مشکل داره باهام انگار

بگذریم

آقا همسایه های ما خیلی باحالن! این چند روز تاسوعا و عاشورا نذری بهمون انار دون کرده و ساندویچ کالباس با مخلفاتش دادن

روز بعدش هم چلو کباب

ما هم عاشورا رفتیم خونه یکی از دوستامون کمک کردیم نذری قورمه سبزی پخش کردن.  همه کاراشون رو از سبزی گرفتن و پاک کردن و خرد کردن و ... خودشون میکنن! اونم بدون آشپز!

خیلی کار سختیه

من خودم نذری دادن رو اصلا قبول ندارم! چون کسایی که نذری میگیرن اصلا آدمای محتاجی نیستن. همین دوستمون اگه این غذا رو میداد خانه سالمندان یا کودکان بی سرپرست بهتر نبود؟

گفتم بی سرپرست یاد یه چیزی افتادم

تو گوگوش آکادمی این دختره آوا وقتی ازش پرسیدن اگه برنده شی چیکار میکنی گفت پولش رو بین بقیه شرکت کننده ها تقسیم میکنم بقیه ش هم میفرستم ایران مرکز نگهداری از سگ ها و حیوانات بی سرپرست بزنن!

جان؟؟

الان ما هیچ مشکلی نداریم فقط مرکز نگهداری سگ های بی خانمان و ولگرد کم داریم. واقعا

چقدر حیف که برنده نشد این مرکز هم داشته باشیم تکمیل شه

خیلی مهمه خب! سگایی که تو خیابون سقفی بالای سرشون نیست چیکار باید بکنن؟؟ کی به دادشون میرسه؟

بغضم گرفت

الانم که اوضاع کشور خیلی خوبه! عالی 

در بهترین حالت باید دعا کنیم ۲۰۱۲ شه و نظریه نوسترآداموس درست از آب دربیاد بترکیم همه

بگذریم حوصله این بحثارو ندارم! الانم کمرم درد میکنه قاطی شدیدم

به این شرایط خوب سوختن آداپتور لپ تاپم هم اضافه کنید!

من برم یکم دیگه بمونم این پست رکورد لغت نامه دهخدا رو میزنه

خداحافظ

2 نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط چی توز |

259.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

سلام

برف زود رسیده چه خبر؟؟

تا همین دیروز با سوئیشرت بیرون بودیما، الان باید با پالتو بریم

منم که سرما خوردم نشستم خونه. سر کار نرفتم امروز

این ماه به خوبی گذشت. 8 آبان رفتم کنسرت سیروان خسروی، عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود! تا حالا اینقدر بهم خوش نگذشته بود، یکی از بهترین شب های زندگیم بود

اینقدر جیغ زدم صدام گرفته بود! لامصب دی جی هم اورده بود و رقص نور و .....

فوق العاده بود! پیشنهاد میکنم کنسرت بعدی سیروان رو از دست ندین

دانشگاه هم داره میگذره. فردا 2 تا امتحان دارم تا الان هم که اینجام چیزی نخوندم!

دارم فکر میکنم تو این برف چه طوری میخوام فردا برم دانشگاه!! اینجا اینقدر برف اومده فردا تا زیر زانو برف نشسته دانشگاه

آقا این 2012 خیلی ذهنم رو مشغول کرده! این نوستر آداموس مسخره هرچی پیش بینی کرده درست بوده. جدای اون علایم آخر زمان هم جور داره در میاد

من نمیخوام به این زودی منفجر شم بمیرم! خیلی مسخره ست که. من هنوز به 1 درصد از آرزوهام هم نرسیدم!

مسخره نیست اینطوری؟ پس هدفمون چی بوده از زندگی کردن؟ اینکه بی اختیار بیایم روی زمین بعد یه سری کارای خوب و بد انجام بدیم اون دنیا هم نتیجه ش رو ببینیم؟

خیلی موضوع پیچیده ایه

بگذریم

دیشب داشتم دختر شایسته میدیدم. چه مسابقه هیجان انگیزیه! واقعا خیلی حیفه که غنا هم نماینده داره ما نداریم!

من از دختر شایسته پورتو ریکو خیلی خوشم اومد خیلی ناز و با نمک بود سوم شد


اول هم که ونروئلا شد



ایشون هم که دختر شایسته زشته فیلیپین بودن که دوم شدن!


دختر شایسته انگلیس هم خیلی خوشگل بود

آخر برنامه هم مدیر برنامه دختر شایسته که باهاش مصاحبه کردن میگفت امیدوارم ایران هم یه روزی نماینده داشته باشه مخصوصا اینکه دخترای خوشگلی هم داره. اگه با پوشیدن مایو مشکل دارن میتونن نپوشن ما کسی رو زور نمیکنیم اینجا

بله

یه دختر شایسته هم نداریم! چه وضعیه آخه

برم سراغ درسام دیگه این ترم رو به خوبی و خوشی تموم کنم موقع امتحان پایان ترم نزنم تو سر خودم

هوا همچنان سرده

خداحافظ

2 نوشته شده در سه شنبه 17 آبان1390ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط چی توز |

258.

سلام

این دفعه دیگه گشادی نبود! وقت نداشتم

خیلی درگیر شدم! اونم الکی

هروز میرم سرکار تا ساعت 4 از اون ور مستقیم میرم کلاس زبان از ساعت 4:45 تا 8 شب

دوشنبه و چهارشنبه سرکار نمیرم که اونم دانشگاهم از ساعت 8 تا 7 و نیم شب کلاس دارم که یعنی 6 صبح از خونه میام بیرون و 10 شب میرسم خونه

خیلی سخت میگذره!

خیلی شب ها از شدت خستگی به شام خوردن هم نمیرسم مستقیم میرم میخوابم

آزار دهنده ست برام. بعضی وقت ها فکر میکنم اگه هم به رشته ام هم به شغلم علاقه داشتم اینقدر اذیت نمیشدم

دلیل مامان بابام برای این که باید برم رشته ریاضی این بود که برای رشته هنر کار نیست و کسی به هنر اهمیت نمیده ولی برای رشته های ریاضی همیشه کار هست

ولی خب به این فکر نکرده بودم ( یا بودن!) که وقتی علاقه ای به رشته ام ندارم مطمئنا به کارم هم علاقه ای ندارم

این چیزیه که الان که دارم کار میکنم متوجهش شدم

خیلی سخته جایی باشه که نه محیطش رو دوست داری نه کارت رو حالا هرچقدرم که میخواد مثل اینجایی که هستم جای خفنی باشه

الان دارم نگاه میکنم همه از همین هنرشون دارن پول در میارن! چقدر صفحه تو فیس بوک هست که با طراحی یه چیز ساده یا درست کردن دستبند و پیکسل و 1000 تا چیز دیگه دارن پول در میارن!

من دنبال یه چیزیم که از انجام دادنش لذت ببرم! پولش اصلا برام مهم نیست. تو همین شرکت هم قرارداد خوبی باهام بستن ولی راستش خیلی خوشحال میشم ماه دیگه باهام قرار داد نبندن!

دلم میخواد همه چیزو از دانشگاه گرفته تا کار رو ول کنم برم دنبال کارایی که دوست دارم

همین امروز تو اپرا داشت یه خانومی رو نشون میداد که تو یه بانک خیلی بزرگ و معروف کار میکرد و خیلی هم موفق بود با حقوق خیلی بالا. تو سن 30 سالگی دید به کارش علاقه نداره و همه چی رو ول کرد و رفت دنبال کار مورده علاقه ش

آکروبات!!!

خیلی هم راضی بود. میگفت با اینکه حقوقم اندازه شغل قبلیم نیست ولی احساس خوشبختی میکنم

به نظرم ریسک و کار خیلی بزرگی کرده!

البته کسی هم اینکار رو نکنه و دنبال چیزی که میخواد نره، ریسک بزرگی کرده. چون قبل از اینکه خودش بمیره دلش میمیره

کاش میتونستم یه تصمیم درست حسابی بگیرم و از این وضع راحت شم! افسانه شده برام

مهم تز از همه متوجه شدم برای کار پشت میزی اصلا ساخته نشدم! خب هرکسی یه جوریه همه مثل هم نیستن. گناه من چیه که نمیتونم مثل بقیه باشم

اعصابم خورده به شدت

از سال دوم دبیرستان که رفتم ریاضی تا الان این موضوع داره عذابم میده

همین
2 نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط چی توز |

257.تابستون کوتاهه
سلام

من واقعا به همه شما افتخار میکنم!! اعترافات شما در نظرات پست قبلی مایه خرسندی ما شد

به همین مناسبت جا داره بگم

همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گشـــــــــــــــــــــــــــــــــــادا

بله امتحان هامم دادم. جا داره بگم اصلا هم خوب ندادم!!

حالا هی بیکار میگردم برای خودم. تا قبل این که داشتم برای امتحان میخوندم 100 تا برنامه برای انجام دادن داشتم! حالا که تموم شده هیچ برنامه ای ندارم

فعلا در حال کتاب خوندن و دستبند بافتنی درست کردن و این کارام

کلاس زبانم خداروشکر آپ گرید شدم رفتم سر کلاسی که باید باشم!! خیلی عذاب بود ترم پایین. هی آدم همه چی رو بلد بود بعد متوجه نمیشد چرا میاد سر کلاس

این کلاسی که میرم یه محیط مدرسه مانند داره. محیطش هم دخترونست. همه کارکنانش هم به جز نگهبان که دم در وایمیسته زن هستن. یه مدت پیش گشت به صورت وحشیانه حمله کرده به کلاس ها، در کلاس ها رو با لگد باز کردن و شروع کردن به فیلم برداری از بچه ها و کسایی که تو کلاسی که همه دخترن مقنعه سرشون نبوده رو جمع کردن بردن!

حتی یه خانوم چادری که سر کلاس مقنعه سرش نبوده رو برده بودن!

من واقعا متوجه نمیشم تو این گرمای تابستون، اونم جایی که همه دخترن مقنعه سرمون نباشه چه مشکلی داره!!

هفته پیش هم که ریختن ماهواره هامون رو جمع کردن....

نیست خیلی برنامه های جذاب دارن، زورکی هم باید بشینیم پای برنامه هاشون!!

ما که فرداش رفتیم وصل کردیم باز. ماریچی هم به مرحله حساس رسیده بود، بفرمایید شام و گوگوش آکادمی هم که سری جدیدشون داره شروع میشه

بله تو همچین مملکتی داریم زندگی میکنیم!

اینترنت ملی هم که دارن میزنن، یهو میشیم کره شمالی!!

 آقا من اصن از این مملکت میرم دیگه به اینجام رسیده

من که میخواستم برم کاخ ملکه انگلیس شما نذاشتین!! دیگه جلوم رو نگیرین بیشتر از این نمیتونم

میرم برای ادامه تحصیل

نازنین هم از مهر امسال میره کلاس اول! وای خیلی سخته دلم میسوزه براش تازه از الفبا باید شروع کنه بعد 12 سال بره مدرسه! من که اصلا دوست ندارم دوباره برگردم عقب!! اگرم برگردم رشته ام رو عوض میکنم میرم گرافیک جای ریاضی

جای این درسای سخت حداقل چیزی که دوست داشتم رو میخوندم!

آخه آدم زورش میگیره! مثلا دارم نرم افزار میخونم، هرچی که دارم پاس میکنم فیزیک و ریاضیه! دانشگاه ما هم کلید کرده رو ریاضی 1 که سخت بگیرن. من الان چند ترم پشت سر هم دارم ریاضی ورمیدارم!

تمومی هم نداره

فیزیک 1، فیزیک 2، آزمایشگاه فیزیک 1 و 2، ریاضی 1، ریاضی 2، ریاضیات مهندسی، معادلات دیفرانسیل، ریاضی گسسته، آمار....

چه خبره خب؟؟ این قدر که من ریاضی فیزیک دارم، تخصصی ندارم!

به دردم هم نمیخوره

این همه راه بری تا دانشگاه این درسای مزخرف رو بخونی با یه سری استاد مزخرف تر که نمره نمیدن، زمستون هم که داره میشه قراره قندیل ببندیم!! اعصاب نمیمونه برای آدم دیگه!!

اینطوری مثل من قاطی شدید میشه!! کاش حداقل تابستون یکم خوش میگذشت بهم دلم نمیسوخت

خب بسه دیگه غرغر

آخی از مهر ورودی جدیدیا میان مثل پارسال ما

بعد هی اعصابشون خرد میشه سر دور بودن راه و گیر نیومدن جا تو اتوبوس و بچه های از دماغ فیل افتاده و...

آخی آخی

کلا این دانشگاه رفتن فرآیند بی خودیه تو زندگی آدم! من خودم به شخصه ترجیح میدم برم چیزایی که دوست دارم رو یاد بگیرم و تو اون زمینه حرفه ای شم

مثل همون گرافیک یا نقاشی که خیلی دوست دارم، پیانو، زبان، همون خلبانی که آرزوش رو دارم!

اینطوری بهتره که! تو دانشگاه آخه چیزی به آدم یاد نمیدن. کسی واقعا بخواد یاد بگیره جداگونه برای تخصصی هاش باید بره کلاس

بحث یه مدرکه که همه جا هم مدرک میدن!

اصن از همون اولشم برای رفتن به دانشگاه نه علاقه داشتم نه ذوق و شوق!

کنکورم قبول شدم زیاد خوشحال نشدم. بی تفاوت...

به نظرم مهم ترین کارهای که تو زندگیم کردم گرفتن گواهینامه و الانم رفتن سرکار بوده

از هفته دیگه قراره تو یه ISP کار کنم.

کلا ترم سختی پیش رو دارم. ۳ تا هم نیاز باهم٬ ۲۰ واحد تو دو روز...

ولی اینم یه تنوعه دیگه

هفته های آخر تابستونه! تابستون داره تموم میشه و نتونستم اونطوری که دوست دارم ازش استفاده کنم

هنوزم نشده!

امیدوارم این آخری های تابستون بهتون خوش بگذره

خداحافظ

 

2 نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط چی توز |

256.

سلام

بله دیگه! خدا این گشادی رو محو و نابود کنه انشا....!

نیست سرم خیلی شلوغ بود برای همین نتونستم آپ کنم. همش درس میخوندم شدید! ( جون خودم)

ترم تابستونی که کلا 3-4 جلسه بیشتر نرفتم، شنبه عزمم رو جزم کردم برم سر ریاضی 2 خیلی هم جدی بشینم درس گوش کنم، رفتم سر کلاس، استاد اومد گفت خب بچه ها درس تموم شده سوالی دارین بپرسین!!!

بله

من خواستم درس گوش کنما!! خود استاد مقصر بود

و اینکه 5 و 6 شهریور امتحان دارم و 1 کلمه هم زحمت ندادم به خودم!

بعد دیدم خیلی دارم به بطالت میگذرونم، کلاس زبان ثبت نام کردم انداختمم ترم های پایین. میرم سر کلاس هی همه چی رو بلدم! خیلی خسته کننده...

حالا قرار شده معلمه صحبت کنه ترم بالاتر که هیچی، کلا برم یه کتاب بالاتر! اگه بشه خیلی خوب میشه

پازل 1000 تیکه ام هم تموم کردم. دیگه سرگرمی ندارم فعلا زدم تو کار دستبند بافتنی! ( دقت کنین هنوز از درس خبری نیست!!)

برنامه بعدی پازل 3000 تیکه ست! آخرین باری که رفتم مغازه پازل هاش رو ببینیم، یه پازل 32 هزار تیکه اورده بود!!! 32 هــــــــــــزار!!

کی میره این همه راهو!!

دیگه فکر کنم تبدیل به یه ارثیه خانوادگی بشه!  هر نسل از خانواده یه قسمتو درست کنه

پازلم خیلی خوشگل شد ولی دوستش دارم

خلاصه اینکه خیلی تابستون پر برکتی بود! مخصوصا همه دارن غر میزنن سرم سر لاغر شدنم. کم مونده لنگه کفش وردارن بیوفتن دنبالم

به خدا! مامان که عادتش شده. اصلا یادآوری نکنه این موضوع رو، شب خوابش نمی بره!

من راضیم خودم. از قصد لاغر نشدم، ولی حالا که شدم مشکلی ندارم. ولی همه مشکل دارن انگار!!

احتمالا باید به فکر باشگاه رفتن باشم. هرچند فکر نکنم جواب بده! پسرایی که میرن باشگاه چاق میشن کنارش کلی مواد نیرو زا میخورن اونقدی میشن! من برم که بدتر نصف میشم! اون نیرو زا هارم که نمیتونم بخورم...

رژیم بستنی هم اگه ادامه میدادم خوب بود ولی دیگه آدم تا یه حدی میتونه بستنی بخوره!

فعلا 2-3 کیلو به وزنم اضافه شده 44 شدم. ولی متاسفانه داره کم میشه باز

یعنی یه کیلو دیگه هم اضافه شم ، 45 شه برای قد 160 کمه باز؟ متناسبه دیگه! گیر الکی میدن

ماه رمضون هم که 4 روزش رو گرفتم، روز 5 ام معده درد شــــــــدید! رو به قبله

دیگه نشد بگیرم بقیه اش رو. هنوزم درد میکنه معده ام

چشمم زدن دیگه! هر سال همش رو میگرفتم همه میگفتن خوش به حالت روزه قضا نداری! الان کل ماه قضا شد

راستی 4 شنبه با همه تنفری که نسبت به مدرسه اول دبیرستانم داشتم، برای افطاری که دعوت کرده بودن رفتم اونجا. جدای خاطره های بدی که از اونجا داشتم ولی دیدن دوباره بچه ها بعد از 5-6 سال جالب بود

دوست وبلاگیم زهرا هم دیدم اونجا

خیلی هاشون هم ازدواج کرده بودن

البته اونجا هم هی همه گفتن چقدر لاغر شدی

ای بابا

یه اتفاق اعصاب خورد کنه دیگه ای که افتاد این بود که من 2 سری مجموعه کتاب امانت داده بودم به یکی از دوستام، بعد از 2 سال کتاب هام رو برگردوند. یه مجموعه 12 تایی بود یه 10 تایی. از هرکدوم یکیش ناقصه!

منم به شدت روی کتابام حساسم! براش پیام گذاشتم که نیوردی اون 2 تارو جواب نداد. تا 2 هفته دیگه هم برای همیشه میره امریکا!

یعنی کتاب بی کتاب

میتونم برو دوباره اون 2 تا کتاب رو جدا بخرم ولی مساله اینجاست من هر کتابی که میخونم تاریخ میزنم. اون مجموعه 12 تایی هم مال بچه گیام بود. کتاب اولش هم گم کرده که کلی دوستش داشتم!

من با همه کتابام زندگی کردم! کلی خاطره دارم ازشون. بد ورداشت گند زد به مجموعه ام. ااااه

میخوام کله ش رو بکنم !!

چرا بعضی ها اینقدر بی ملاحظه ان آخه؟؟

کتابای عزیزم

این ماه رمضونی سر افطار دعا کنین من این ریاضی 1 و 2 رو پاس کنم! معضل خیلی بزرگی شده

جدی گفتما!!!

فعلا خداحافظ

 

2 نوشته شده در شنبه 29 مرداد1390ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط چی توز |

255.
سلام!

بالاخره طلسم گشادی من شکسته شد اومدم آپ کنم!

(همین الان انگشته سبابم درد گرفت نمیتونم زیاد تایپ کنم! چشمی زدما!)

امتحانامونم تموم شد و پروژمون هم تحویل دادیم، یه سری پول زور هم دادیم برای خریدن پروژه!

هنوز نمره اش نیومده. یعنی اگه پاس نشه استاد رو ترور میکنم

موقع تحویل پروژه گروهمون 3 نفر بود، استادمون یه خانوم هم گذاشته بود کمکش کنه ما با اون افتادیم. بعد همش من داشتم توضیح میدادم که برنامه چیکار میکنه، بعد دختره برگشته به من میگه شما مثل اینکه کمتر از بقیه همکاری کردیا... در جریان کد ها نیستی!!

ااااا ! به منم میشه گفت کمتر نمره داد

میخواستم لپ تاپ رو خورد کنم تو سرش!

ترم تابستونی هم برداشتم. صبح ساعت 6 از خونه میرم بیرون 9 و نیم شب میرسم خونه!

یه استاد ریاضی هم گیرمون افتاده احتیاج به زیر نویس داریم بفهمیم چی میگه! لهجه شدید!!!!

اینقدرم چرت و پرت میگه!!!

همون جلسه اول داشت مقررات کلاس رو میگفت، گفت باهم صحبت نکنین، منم نیم ساعت بعدش برگشتم یه چیزی در حد 2 کلمه به دوستم گفتم، برگشت بهم گفت مگه نگفتم حرف نزنین؟؟

مغز شماها مثل ماهی قرمز میمونه! حافظه اش 5 ثانیه ست، بعد میره سمت راست میخوره به تنگ یادش میره دوباره همون مسیر رو میره میخوره به تنگ!!

البته حدس میزنم اینارو گفت  اینقدر شدیده لهجه ش که....

از بچه ها چیزی میپرسه، همه میگن ها؟؟

جای درس دادن هم بحث سیاسی میکنه. کلا لحظات شاد و مفرحی داریم

کلاس های تابستونی 4-5 ساعته. تحمل کردن همچین آدمی به معجزه نیاز داره

میگه من برام مهم نیست هرکی میخواد نیاد سر کلاس حذف نمیشه، بعد 2 باز حضور غیاب میکنه!! یکی قبل آنتراک یکی بعد از آنتراک که کسی در نره مثلا!

دیوونست

استاد گسسته هم دستش درد نکنه، گفت از جزوه سوال میدم، رفتیم سر جلسه سوال ها در حد المپیاد! یه دونه هم از جزوه نبود!!! همه هم از دم انداخت اونم با 9!

من نمیدونم این استادا چرا به فکر خواهر و مادرشون نیستن آخه؟؟

بگذریم

در راستای غنی سازی اوقات فراغت یه پازل 1000 تیکه گرفتم، مثل قاشق تو عسل گیر کردم توش!!

مامان هم هر دفعه که من سر اینم قیافه ام شبیه علامت سوال شده یه متلکی به آدم میپرونه بعد همه دوره هم هر هر میخندن

اوقات فراغت اونا بیشتر غنی شده گویا

آقا این نوشابه های انرژی زا عجب تاثیری داره!!! دوشنبه صبح ساعت 8 اولین جلسه ترم تابستونی بود، من و دوستمم 5 بیدار شده بودیم که برسیم، سر کلاس حسابی خوابمون میومد.

حتی جزوه من خط خطی شد کاملا بس که هی چرتم میگرفت دستم خط میخورد!

استاد آنتراک داد رفتیم بیرون رد بول گرفتیم، خواب از سرمون پرید هیچی هایپر شده بودیم!

تایم بعدی کلاس میزدیم تو سر و کله هم، حرف میزدیم هی، میخندیدیم

پشت سریامون شاکی شده بودن

حتی استادم شاکی شد!

کلا خیلی خوبه!!

من قبلا مسابقه شنا و دو و آمادگی جسمانی که میخواستم بدم میخوردم جواب میداد. رو خواب آلودگی نمیدونستم تاثیر داره

هوا هم خوب شده ها! بارون میاد باد میاد نسیم میاد

خدا هم با ما شوخیش گرفته! خرداد میرفتیم امتحان بدیم از گرما از حال میرفتیم! هوا 36 درجه!! میگفتیم ترم تابستونی پوستمون کنده میشه

الان که میریم نسیم میاد، باد خنک میاد

( الان چشم میخوره شنبه میرم پوستم کنده میشه!!)

من که تابستونم اصلا شبیه تابستون نیست، خوش هم نمیگذره! امیدوارم به شما خوش بگذره

خلاصه این که تابستون کوتاهه و... صبح بخیر تهران و ... آسمونمون هم که آبی مثل مدیترانه ست و این حرفا!!

خداحافظ



پ.ن: فکر کنم ردبول در فرار کردن از گشت ارشاد هم موثر باشه!




2 نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط چی توز |

254.

سلام

این که بلاگفا حال نمیکنه بذاره نظر بدی برای وبلاگ بقیه چه خبر؟؟؟

خبری نیست نه؟؟

دیروز اولین امتحانم رو با نمره تخمینی 18 تا 20 دادم!!

فارسی عمومی بود. کاش از درس های اختصاصی هم میشد اینجوری نمره اورد

شنبه هم اندیشه اسلامی 1 دارم.

دیروز با 4 تا از دوستام وارد دانشگاه شدیم، همه از در حراست رد شدن، نوبت من که شد گفت کارتت رو نشون بده!

منم کارت سلفم رو نشونش دادم ولی عکس نداشت کارتم

گفت کارت دانشجویی نشون بده ندیدمت تا حالا!!!

منم کارت دانشجوییم رو هنوز نگرفته بودم. کارت امتحانم که عکس داشت رو نشونش دادم

بعد گفتم من 2 ترمه دارم میام دانشگاه تقصیره منه شما ندیدینم؟؟؟

گفت از کجا بفهمم دانشجوی اینجایی؟؟

گفتم من مازوخیسم مزمن دارم، اینجا هم هوا خیلی خوبه 2 ساعت از تهران میکوبم میام اینجا از دیسکو و امکانات تفریحی رفاهیش لذت ببرم!!

بعد از اندکی چشم غره و 2 ساعت چک کردن عکس امتحان با صورتم اجازه صادر کردن برم!

در آخر هم گفت موفق باشی!

گفتم برو بابا

نیست هوا خیلی بهاریه، اصلا آفتاب تو مغزت نیست، برای اون میگفت

پسرهای دانشگاه هم یکی از یکی ناز تر!

دیروز خدا شاهده یکی از پسرا بقیه ابروهاش رو با مداد کشیده بود برده بود بالا!!!

یکی دیگه یه کفش گل گلی با رنگ های تند پوشیده بود با شلوار دم پا کش!!! با آفتابگیر قرمز!

نمیدونم چه فکری میکنن آخه پیش خودشون!

فکرم میکنن خیلی باحالن! یه جوری رد میشن و راه میرن انگار جورج کلونی ان!

اییییییییییی

بگذریم

آقا ما چند روز پیش که سعی بر درس خواندن داشتیم و مثل همیشه حواسمون همه جا هست جز درس، به مغزم خطور کرد یه فن پیج تو فیس بوک بزنیم برای چی توز!

همینطوری! نه ادعا معروفیت دارم نه چیزی

فقط بگیم ما هم هستیم!

البته اونجا برای تبادل نظر خیلی بهتره چون تو وبلاگ آدم گشادیش میاد نظر بذاره ولی فیس بوک نه

البته بعد پشیمون شدم و گفتم ولش کن

ولی ایده بدی نبود در کل

دیگه عرضم به حضورتون این هفته قاطی شدید شدم، به خاطر پاک کردن نقاشی های شاهنامه از دیواری در مشهد و ورداشتن مجسمه های میدون ساری!

یعنی چه آخه! یهو بگن ایرانی نیستم عربیم دیگه!

بگذریم بگذریم

در آخر بسیاری نگران امتحان گسسته می باشیم و برای رفع این نگرانی درس هم نمیخوانیم!

بعد هم همچنان دعا میکنیم در رفع گشادی

باشد که رستگار شویم

فعلا

 


 

پ.ن: در راستای کاهش وزن یهویکی مان به 44 کیلو، مامان بسیار عصبانی شده و رژیم بستنی را برایمان در نظر گرفته! به این صورت که لیوانمان که بسیار پهن و بزرگ میباشد را تماما از بستنی پر کرده و تا ارتفاع 6 سانتیمتر از لبه لیوان همچنان ادامه دارد!

 بعدا نوشت: فن پیج ساخته شد! باشد که مورد استقبال قرار گیرد!

http://www.facebook.com/pages/Chitoooz/172516746140953

 

2 نوشته شده در جمعه 27 خرداد1390ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط چی توز |

253.
سلام

اول از همه گرمای طاقت فرسا چه خبر؟؟ ها؟

از الان اینطوری گرم شده معلوم  نیست تابستون چی میخواد بشه!

منم که میرم دانشگاه، تو جاده که اصلا آفتاب نیست، اصلا هوا گرم نیست، منم که ذوب نمیشم اصلا! نـــــــــــــه

بعد نیست خیلی هم سریع ماشین گیر میاد، اصلا لازم نیست 1 ساعت وایسی تو آفتاب تا ماشین بیاد. اصـــــــــــــــلا

بگذریم

امتحان ها هم  که داره شروع میشه. منم هیچی نخوندم. ریاضی و ساختمان گسسته هم دارم این ترم

سر کلاس گسسته یکی از پسرا یه سوتی داد خفن! اسم درس ساختمان گسسته ست. همون ریاضی گسسته در واقع. استاد داشت درباره برج هانوی توضیح میداد که ریاضیش چطوریه و اینا.

همین برج ها که سه تا میله داره اینقدر باید جا به جا کنی تا از بزرگ به کوچیک مرتب شه

بعد یکی از پسرا برگشت گفت خب استاد کد برنامه نویسش هم بگو دیگه

استاد گفت کد برنامه نویسش رو بگم چیکار؟ خودت برو یاد بگیر

پسره گفت یعنی چی استاد شما باید یاد بدین!

گفت آخه تخصص من نیست بیام چی یاد بدم؟

پسره گفت مگه کلاس ساختمان داده نیست؟؟

استاد گفت نه ساختمان گسسته ست

پسره پا شد رفت!! معلوم نیست چند جلسه اومده سر گسسته نشسته

کلی سوتی بود برای خودش

دیگه اینکه دو هفته پیش یه شوک بهم وارد شد!

نمیدونم کی بود، شنبه بود یا یکشنبه، رفتم ایمیل هام رو چک کنم دیدم استاد برنامه نویسی پیشرفته ایمیل زده که چهارشنبه 4 خرداد زمان تحویل پروژست!

حالا پروژه ش هم یه بازی فکری- جنگی خیلی سخت، منم که بلد نبودم....

دیگه هی هرچی این ور اون ور گشتم پیدا نشد. از هرکی هم پرسیدم بلد نبود

با هم گروهی هام تصمیم گرفتیم پروژه رو بخریم، طرف گفته بود 240 تومن!

خلاصه اینکه دیگه رفته بودیم تو کار حذف!

سه شنبه شب تا ساعت 1 و نیم بیدار بودم داشتم آخرین تلاش هام رو میکردم برای پیدا کردن پروژه. دیگه گفتم ولش کن چیکار کنم

گفتم حالا ایمیلم رو چک کنم شاید کسی به استاد ایمیل داده باشه و التماس کرده باشه بیشتر وقت بده! ایمیل هام رو باز کردم دیدم استاد ایمیل زده کلاس تشکیل نمیشه!

یعنی حیف ساعت 1 و نیم نصفه شب بود! وگرنه جیغ میزدم همراه با رقص لزگی!

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی حال داد!

اصلا خوشحالی  من قابل توصیف نبود!!!

آخرش هم پروژه رو80 تومن خریدیم. ولی موقع تحویل یه مقدار ناقص بود، استاد هم یه حال اساسی داد گفت اصلا نگران افتادن نباشین، همتون رو پاس میشین. فقط برین یاد بگیرن خودتون 22 تیر بیاین با پروژه شطرنج تحویل بدین

دیگه همین.

اندیشه و فارسی عمومی هم آسونه، فقط میمونه ریاضی و گسسته!

حالا باز ریاضی هم خوبه، این گسسته تو جزوش یه سوال داده، 2 صفحه پشت و رو جوابشه!

اصلا هم نمیدونم چطوری میخواد سوال بده

هم نیاز هم که هست. به به

من هروقت امتحان دارم، درگیر یه چیزی باید بشم

اون سال که کنکور داشتم سری کتاب های 13 قسمتی بچه های بدشانس رو خوندم، امتحان های ترم مدرسه هم که همیشه یه کتابی برای خوندن داشتم!

الان هم که امتحان ها داره شروع میشه درگیر سریال شدم!

دوستم سریال vampire diaries رو برام اورد گفت ببین خیلی قشنگه  خداروشکر سیزن 1 رو اورده برام فقط. وگرنه حالا حالا درگیرش میشدم

نیست فیلم صورتیه اصلا ترسناک نیست، شب ها هم میبینمش!

تا الان که جالب بوده. یه خون آشامه که 145 ساله زنده ست

4-5 تا سریال دیگه هم تو نوبت دارم میخوام ببینمشون

دغدغه فکریم ماشالا زیاده

خوبیش اینه که دانشگاه دیگه کلاس ندارم، همش خونم وقتم آزاده البته برای فیلم دیدن نه درس خوندن

اولین امتحانم 25 خرداده آخریش هم 6 تیر. 22 تیر هم که تحویل پروژه

استاد برنامه نویسی هم گفته امتحانتون کدنویسی نداره فقط مفاهیمه. همین که کد نداره خیلی خوبه ولی نمیدونم چطوری میخواد سوال بده! مثلا میخواد بگه بیا شی گرایی رو تعریف کن؟ وراثت چیست؟

بعد من بیام بگم یه سری کلاس پدره خصوصیاتشون رو میدن به کلاس های زیری که پسرن؟ اینطوری؟؟

خلاصه  اینکه امتحان های هیجان انگیزی رو پیش رو دارم

امیدوارم همه دست از گشاد بودن بردارن و برن سراغ درساشون اول از همه هم خودم

آمین!!

این ترم که گذشت حالا، ان شاا.. از ترم بعد

همچنین از شنبه بعد

رو که نیست

خداحافظ


پ.ن: يعني خوشم مياد همينطوري ميام غر ميزنم ميرم!

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط چی توز |

252. دختر خوشبخت!


سلام

نمیدونم چرا هرچی ویدیو و خبر ناراحت کننده بود یهو هوار شد سرم!

که خوشبختانه اصلا دوست ندارم در موردش صحبت کنم. کم نیستن از این اتفاق ها که گوشه و کنار شهر میوفته. بعد فیلمش میاد بیرون یه سری آدم میبینن و کامنت میذارن که متاسفیم! بعضی ها هم "لایک" میزنن و ... دیگه کلا همه چی فراموش میشه

کلا مثل اینکه قرار نیست هیچی درست شه!

بگذریم

شاهزاده ویلیام هم که عروسی کرد و شاهزاده هری هویج موند!

یادم باشه بچه دار که شدم، چه دختر چه پسر، بفرستمش لندن با پسر یا دختر ویلیام ( انگار پسرخالمه) عروسی کنه ما هم جزو خاندان سلطنتی بشیم

بعد من مستقیم از کاخ باکینگهام وبلاگم رو آپ میکنم

چقدر لباس عروس خوشگل بود حالا اگه یکی این لباس با این ابهت رو تو ایران شب عروسیش بپوشه، همه میگن اه اه دیدی عروس لباسش چقدر دهاتی بود؟؟!!

کلا تو ایران کسی عادت نداره از عروس دوماد و مراسم عروسی تعریف کنه

ولی خیلی هیجان داره ها! که عروسی آدم رو کل کشورش، حتی یک میلیارد آدم تو کل جهان ببینه!

بعد سوار کالسکه شه برای همه دست تکون بده، مردم هم تو دلشون بگن: دختر خوشبخت، دختر خوشبخت، دختر خوشبخت....

آدم یاد این شعر فروغ  فرخزاد میوفته:

 

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويائي
دخترك افسانه مي‌خواند
نيمه شب در كنج تنهائي:
بيگمان روزي زراهي دور
مي‌رسد شهزاده‌اي مغرور
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش.
تار و پود جامه‌اش از زر
سينه‌اش پنهان بزير رشته‌هائي از در و گوهر
مي‌كشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد...... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي‌گويند
«آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو»
« در جهان يكتاست »
« بيگمان شهزاده‌اي والاست»
دختران سر مي‌كشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
« شايد او خواهان من باشد »
ليك گوئي ديدة شهزادة زيبا
ديدة مشتاق آنان را نمي‌بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي‌چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي‌رود شادان براه خويش
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربة سم ستور باد پيمايش
مقصد او ..... خانة دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي‌پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟ »
ناگهان در خانه مي‌پيچد صداي در
سوي در گويي زشادي مي‌گشايم پر
اوست ... آري ... اوست
« آه، اي شهزاده، اي محبوب رؤيائي
نيمه شب‌ها خواب مي‌ديدم كه مي‌آيي»
زير لب چون كودكي آهسته مي‌خندد
با نگاهي گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه مي‌بندد
«اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي
اي نگاهت باده‌اي در جام مينائي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره... قصر پر نورست»
مي‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي‌خزم در ساية آن سينه و آغوش
مي‌شوم مدهوش
بازهم آرام و بي تشويش
مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر
ضربة سم ستور باد پيمايش
مي‌درخشد شعلة خورشيد
بر فراز تاج زيبايش مي‌كشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديدة حيران
زير لب آهسته مي‌گويند
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت!... »
« دختر خوشبخت

وای من عاشق این شعرم! فوق العادست!

دقیقا جریان این عروسی هم همون شاهزاده سوار بر اسب سفیده که میاد یه دختر ساده و احتمالا سختی کشیده رو از بین پرنسس ها انتخاب میکنه و با خودش میبره!

این ملکه هم که اصلا قصد نداره تاج و تخت رو بده به پسرش! احتمالا پرنس چارلز آخرش هم شاه نمیشه و مستقیم پرنس ویلیام میاد شاه میشه!

یکی نیست بگه آخه به تو چه؟ غصه شاه نشدن پرنس چارلز هم تو باید بخوری؟؟

خودم کلی بدبختی دارم! ریاضی 1 و گسسته رو هم نیاز کردم، اگه یکیش رو پاس نکنم اون یکی هم پاس نمیشه!!

برنامه نویسی پیشرفته هم باید آخر اردیبهشت بازی رو تحویل بدم!

من نمیدونم چرا با کامپیوتر کار میکنم، بعدش مغزم هنگ میکنه!

ترم پیش سر تحویل پروژه برنامه نویسی، من شبش اصلا نخوابیده بودم و داشتم رو 4 تا پروژم کار میکردم. بعد که میخواستم بخوابم داشتم دنبال کیفم میگشتم، پیداش نمیکردم!

به خودم میگفتم کجا گذاشتمش؟؟ فکر کنم تو درایو D باشه!!! منظورم کمد بود

یا هفته پیش باید برنامه رو برای جاوا دانلود میکردم، چندتا برنامه دیگه هم میخواستم، خلاصه تا صبح مشغول دانلود بودم! صبحم زود بیدار شدم. یهو به خودم گفتم ای وااااااای مقنعه م رو دانلود نکردم!

منظورم اتو بود

خلاصه اینکه تا من مدرک بگیرم یه بلایی سر خودم میارم

این چند وقت هم همش مشغول رکورد زدن تو doodle jump بودم. راه رفتن خودمم دیگه یادم رفته، پرش میکنم همش

یه مربع زرد ه دماغ گنده مسخره گذاشتتمون سر کار!

تا اینجا 37049 تا رکورد زدم. قرار شده اگه به 40000 رسید شیرینی بدم!

یکی نیست بگه پاشو برو گسسته ت رو بخون!!

ولی خدایی خیلی بازی باحالیه. هم این همAngry bird

دیگه اینکه این خواهر فنگلی مون هم امسال قراره بره کلاس اول، مامانم دنبال مدرسه ست و هی میره اینور اونور. یه مدرسه پیدا کرده کف شهریه اش 1 میلیون و 600 ! با برنامه های فوق برنامه و ناهار و چیز های دیگه میشه 5 میلیون!

یعنی ایشون تا بخوان دبستان رو تموم کنن سالی یه پراید رو هدر میده

منم گفتم الان برای اول دبستان 5 میلیون بدی، برای پیش دانشگاهی حتما خونه زندگیمون رو میفروشین

حالا بچه کلاس اول دبستان، فوق برنامه کامپیوتر یاد نگیره، اتفاقی براش میوفته؟

همین الانش 5 وجب قد بیشتر نداره، میاد کامپیوتر روشن میکنه سی دی میذاره برای خودش بازی میکنه!

البته چون کسی تو خونه نیست که نگهش داره میخواستن بذارنش غیر انتفاعی که تا 3 نگهش دارن. فعلا حالا قرار شده بره دولتی، وقتی تموم شده بره مهد کودک، فرضیه بعدی هم اینه که آموزش های لازم بهش داده بشه خودش بیاد خونه تنها

من خودم از دوم یا سوم دبستان تنها میومدم خونه

ولی خدایی 5 میلیون واسه 5 وجب بچه خیلی زور داره!!!

چقدر حرف زدم

برم یکم برنامه نویسی کار کنم!

درضمن از خوانندگانی هم که مطالب رو میخوندن و بروز نمیدادن، و سر پست قبلی بروز دادن، کمال تشکر را دارم و امیدوارم همچنان هی بروز بدن!

خداحافظ




پ.ن: این پست قرار بود ساعت 3 آپ شه! ولی طوفان اومد همه برق ها رفت تا الان که ساعت 12 شده!!

مثل اون دفعه داشتیم میرفتیم با بچه ها دانشگاه با اتوبوس، دم دانشگاه دیدیم یه گله گوسفند وایساده! هی داشتیم میگفتیم اینا از کجا اومدن و این حرفا

تا پامون رو از اتوبوس گذاشتیم بیرون، دیدیم طوفان شده!! هممون رو داشت باد می برد!

خلاصه به این نتیجه رسیدم گوسفند ها هم باد اورده در دانشگاه


2 نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط چی توز |

251. غرنامه
من دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم!

دیگه کسی به نوشته هام اهمیت نمیده! برای همین نوشته هام رو توی دفتر برای خودم مینویسم٬ سر خودم غر میزنم

با همتون هم قهرم!

حوصله دانشگاه هم ندارم. بچه ها از ترم ۲ نمیدونم چرا زدن به برق! هی خودشون رو میگیرن!

نمیدونم چشونه! هی برای آدم چشم و ابرو میان٬ سر چیزای الکی از آدم ناراحت میشن٬سرد جواب آدم رو میدن٬ بعضی وقت ها حتی سلام هم نمیکنن به آدم! خودشون رو میزنن به اون راه مثلا ندیدنت.

فکرکن این همه راه بری تا دانشگاه٬ بعد خانومای از دماغ فیل افتاده فیس بیان برات.. اه اه

منم اهمیت نمیدم دیگه. اینقدر فیس بیان تا بترکن!

به شدت حالم از مترو به هم میخوره! به شدت

باید یه فکری برای رفت و آمدم بکنم.

اولا خوب بودا! همه بچه ها خوب بودن مسافتش برام مهم نبود. الان نه

مامانم چندبار گفت بیا انتقالی بگیریم برات! اون موقع دوستام خوب بودن خام شدم گفتم نه!

البته خب دانشگاهمون بزرگه٬ ۴-۵ تا دانشکده داره٬ محیط باز داره. دانشگاه های داخل تهران خیلی کوچیکترن

شهر ری هم شنیدم خوبه. ولی خب قرار باشه برم شهر ری میرم همون دانشگاه خودم دیگه

هی

سه شنبه ای داشتم میرفتم سوار مترو شم٬ یه سری بچه دبستانی صف بسته بودن داشتن میرفتن استخر٬ یهو اونکه ته صف بود وایساد جلو من به دوستش گفت: خودشه! این عشقه منه

من یه لحظه کپ کردم وایسادم نگاهش کردم٬ اونم هی میگفت عشقه منه

ماشالا این بزرگ شه میترکونه

پسره تپلی هم بود

همین دیگه بیشتر از این حرفی نمیزنم! وقتی کسی نمیخونه اینجارو برای کی بنویسم؟ ها؟

 

 

2 نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت1390ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط چی توز |